بارها شکستم و شکستم دادند اما دوباره ایستادمدر تاریکی شب خودم را محکم در آغوش گرفتم و گریه کردم و فرو ریختم اما دوباره بلند شدمبارها خاطراتم را مرور کردم وهربار سنگینی بعضی لحظه های متوقف شده در زمان مرا به کام خود کشاند اما از آنها هم رد شدمبارها نگران نگرانی های دیگران شدم و بعضا تاریخ مصرفم تمام شد و خود به یک خاطره تبدیل شدمچقدر محرم راز شدم و خبری از مرهمی برایم نشدبارها خودم را گم کردمدور شدمگریستمبا خدایم درد دل کردمخودم را مرور کردمتکه های شکسته شده ام را دوباره جمع کردمنفسی کشیدم و دوباره شروع کردمو وقتی پیدا شدمدوباره ایستادم و به افتخار خودم برای خودم کف زدمآگاهانه زیستم و صبورانه به انتظار اتفاقات خوب لحظه هایم را جشن گرفتمبه استقبال رویاهایم شتافتم و رسیدمزندگی کوتاهتر از آنچه می اندیشم بود پس دیگر غصه قصه هایم را نخوردمو هنوز از خودم می پرسمامروز را زندگی کرده ام؟پ.ن: هیچ وقت دیگه کسی اینجارو نمیخونه اما اون چیزی که هیچ وقت ثابت نیست فقط قیمت دلار نیست
برچسب:
نویسنده: آرمان حکیمی
تاريخ: دوشنبه
2 مرداد
1402 ساعت: 11:11